تبليغاتX
آدم علاف

+ نوشته شده در  شنبه بیست و یکم بهمن 1385ساعت 13:50  توسط هادی و بهنام  | 

+ نوشته شده در  چهارشنبه یکم آذر 1385ساعت 15:30  توسط هادی و بهنام  | 

+ نوشته شده در  سه شنبه سی ام آبان 1385ساعت 10:54  توسط هادی و بهنام  | 

آمریکا:زلزله در مرکز یک شهر بزرگ اتفاق می افتد ۱۰۰ نفر کشته و ۵۰ نفر مجروح می شوند دزدها به خیابانها میریزند و شهر را غارت میکنند.یک روز بعد همه چیز سر جای خود است و همه به کار خود میرسند.جرج بوش این اتفاق را ناشی از فعالیتهای اتمی ایران میداند و به این بهانه به یک کشور (مجهول)حمله میکند که این جنگ ۵ سال طول میکشد و در نهایت جرج بوش اعلام میکند که در محاسبات خود در مورد ایران اشتباه کرده.

ژاپن:زلزله اتفاق می افتد هیچ تلفات و خسارتی به بار نمی آید ۵ دقیقه بعد همه ی مردم به کار خود می رسند انگار نه انگار که اتفاقی رخ داده باشد.

ونزوئلا:زلزله اتفاق می افتد تعدادی کشته و زخمی میشوند شورشیان از فرصت استفاده کرده و علیه رئیس جمهور کودتا میکنند.حکومت عوض میشود صادرات نفت قطع میشود و قیمت نفت به بشکه ای ۱۰۰ دلار صعود میکند. یک هفته بعد همه چیز به حال اول خود برمیگردد.

افغانستان:زلزله اتفاق می افتد همه میمیرند کسی نیست که ادامه ی ماجرا را ببیند.

امارات:زلزله اتفاق می افتد خسارات زیادی به بار می آید یک روز بعد همه ی خرابیها از بین رفته و شهر از نو ساخته شده.

ایران:زلزله اتفاق می افتد ۵ میلیون نفر کشته میشوند صدها میلیارد دلار خسارت به بار می آید مردم به مدت یک ماه از ترس زلزله شبها بیرون میخوابند.۴۰ روز عزای عمومی اعلام میشود.سیل کمکهای مردمی به زلزله زدگان توسط گروهی خاص بالا کشیده میشود.جمعیت شهر زلزله زده که قبل از زلزله ۸ میلیون نفر بوده حالا ۲۰ میلیون نفر شده.کارشناسان در چند برنامه ی تلویزیونی اعلام میکنند که ما باید فکری برای مقابله با زلزله بکنیم.۲ ماه بعد هیچ فکری برای مقابله با زلزله نشده.۱ساا بعد زلزله ای مشابه در یک شهر دیگر رخ میدهد و اتفاقات بالا تکرار میشود.

+ نوشته شده در  شنبه سیزدهم آبان 1385ساعت 12:10  توسط هادی و بهنام  | 

Image Hosted By
 Imagehigh.com
 
Image Hosted By Imagehigh.com
 
Image Hosted By Imagehigh.com
 
+ نوشته شده در  چهارشنبه سی و یکم خرداد 1385ساعت 10:30  توسط هادی و بهنام  | 

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و هشتم خرداد 1385ساعت 12:3  توسط هادی و بهنام  | 

گل سرخ

 گل سرخ
گل سرخ
گل سرخ
او مرا برد به باغ گل سرخ
و به گيسو هاي مضطربم در تاريكي گل سرخي زد
و سر انجام برگ گل سرخي با من خوابيد
اي كبوترهاي مغلوج
اي درختان بي تجربه يائسه اي پنجره هاي كور
زير قلبم و در اعماق كمرگاهم اكنون
 گل سرخي دارد مي رويد
گل سرخ

مثل يك پرچم در رستاخيز
آه من آبستن هستم آبستن آبستن

+ نوشته شده در  یکشنبه سی و یکم اردیبهشت 1385ساعت 14:23  توسط هادی و بهنام  | 

ببینیدوبگریید
+ نوشته شده در  یکشنبه سی و یکم اردیبهشت 1385ساعت 9:50  توسط هادی و بهنام  | 

Sunbath_by_bayat.jpg
+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و هفتم اردیبهشت 1385ساعت 12:33  توسط هادی و بهنام  | 

خدا آدم را آفريد و از روح خود در او دميد. سپس به همه فرشتگان فرمان داد كه به آدم، اين اشرف مخلوقات سجده كنند. همه سجده كردند به غير از شيطان كه تكبر ورزيد و سجده نكرد و خدا او را كه طغيان و سركشي كرده بود از درگاه خود راند و آتش جهنم را به او نويد داد، اما شيطان در عوض سالها عبادتي كه كرده بود مهلت خواست تا نشان دهد انسان ارزش سجده او و ديگر فرشتگان را ندارد و خداوند بلند مرتبه نيز تا قيامت به او مهلت داد (تا اينجاشو كه همه بلد بوديم و اما ادامه داستان)
... خدا آدم را در بهشت جاي داد و آدم در آنجا به شادي ميزيست، از غذاهاي بهشتي ميخورد و جست خيز كنان به دنبال پروانه‌ها ميدويد و خدا را بابت نعماتي كه به او بخشيده بود شكر ميكرد. چند صباحي بدين منوال گذشت تا اينكه روزي شيطان به هيبت پيري دانا در آمد و با گرفتن وقت قبلي نزد خدا رفت...
مكان: دفتر خدا... زمان: آخر وقت... خدا به پيرمرد كه در اصل همون شيطانه اشاره ميكنه بشينه و در حاليكه خسته به نظر ميرسه با فرياد ميگه: ميكي(منظور ميكائيله) در دفترو ببند ديگه كسيو راه نده. بفرماييد پدر جان امرتون؟
شيطان: پسرم ميدوني تنهايي چقدر سخته؟
خدا (در حاليكه جا خورده): چطور مگه پدر جان؟
شيطان: داشتم از بهشت رد ميشدم، آدمو ديدم كه كز كرده يه گوشه داره سياوش قميشي گوش ميده و اشك ميريزه، رفتم جلو بهش گفتم چي شده فرزندم، كنكور قبول نشدي؟ اين كه غصه نداره امسال نشد ساله ديگه، ميدوني چي جواب داد؟
خدا (با كنجكاوي): نه،چي گفت؟
- گفت كنكور كيلو چنده حاجي،  درس سيخي چند! درد من يه چيز ديگس. ازش پرسيدم دردت چيه جوون؟ گفت: ول كن بابا حاجي جون گفتن نداره. گفتم:بگو پسرم شايد تونستم مشكلتو حل كنم. گفت: مشكل منو هيچكس نميتونه حل كنه. گفتم: سرسختي نكن جوون تو مشكلتو بگو من قول ميدم هر كاري از دستم بربياد برات انجام بدم. گفت: بابا نمودي مارو خيلي دوست داري مشكلمو بدوني؟ باشه ميگم، آقا جون مردم از تنهايي، مردم از بي كسي، مونسم شده رودخونه‌ها و درختاي بهشت، راه ميرم با درختا حرف ميزنم، بعضي وقتا حس ميكنم واقعا اسكل. شدم، نميدونم چرا خدا يه همدم، يه يار، يه كسي كه بتونم باهاش دو كلوم حرف بزنمو ازش جواب بشنوم واسه من نمي آفرينه، يعني نميدونه من چقدر تنهام؟ ازش پرسيدم: خوب چرا اينو به خود خدا نميگي؟ گفت: راستش خدا اينقدر در حق من خوبي كرده، اينقدر به من نعمت بخشيده كه من اصلا روم نميشه برم اين حرفا رو بهش بگم. گفتم: مي‌خواي من برم باهاش صحبت كنم؟ با ذوق و شوق گفت: يعني اين كارو واسه من ميكني؟ گفتم آره پسرم، چرا كه نه. گفت: حاجي جون نوكرتم به مولا، اگه اين كارو بكني كه مارو خيلي خجالت ميدي. و من بهش قول دادم كه اين كارو براش بكنم و الانم در خدمت شمام
خدا در حاليكه اشك تو چشاش جمع شده سرشو به علامت تاسف تكون ميده و با صداي آروم ميگه: واااي واااي واااي، واي بر من، چه جوري تا حالا به اين موضوع فكر نكرده بودم؟ اين پسره اونجا تك و تنها. سنگم باشه ميتركه. بنده خدا يه بارم نيومد پيشم اعتراضي بكنه، شكايتي بكنه، آخه من چه جوري نفهميدم اين بچه داره چه زجري ميكشه؟ ممنون پدر جان، مرسي كه روشنم كردي
شيطان (در حاليكه ته دلش داره قاه قاه ميخنده!): پسرم من وظيفمو انجام دادم، انشالله كه تونسته باشم خدمتي در راه خدا بكنم
خدا: شما نميدوني چه كمك بزرگي كردي پدر جان، من موندم چه جوري جبران كنم اين لطف شما رو
شيطان (در حاليكه با تكيه به عصا از جاش بلند ميشه): اگه ميخواي جبران كني مشكل اين جوونو زودتر حل كن. و به سمت در دفتر ميره
خدا: چشم، حتما، حالا كجا؟ بمونين بگم چايي بيارن.
- نه ممنون، جايي كار دارم بايد برم
- اي بابا بد شد كه
- خدانگهدار پسرم
- به سلامت پدر جان. و بعد خدا پشت ميزش نشست و رفت تو فكر....... چند روز بعد خدا كاريو كرد كه به گفته خودش بزرگترين اشتباهه زندگيش بود.  وخدا حوا را آفريد و به بهشت فرستاد تا همدمي باشد براي آدم و به آن دو هشدار داد كه مواظب باشند هيچگاه سي‌دي غير مجاز نگاه نكنند و گرنه از بهشت رانده ميشوند (اما نگفت سي دي غير مجاز چيه! اون دو تام چون نميدونستن چيه! گفتن باشه! (حالا بعضي ها ممكنه بگن شعر نگو، تو قرآن نوشته خدا به آدم حوا گفت از ميوه ممنوعه نخورن؛ جواب اينه كه قرآن زماني نازل شد كه هنوز سي دي بوجود نيومده بود و خدا هم براي اين كه مردم اون زمون منظورشو بفهمن، مجبور بود بگه ميوه ممنوعه). و بدين ترتيب خدا به شيطان در راه اجراي نقشه شوم خود كمك بزرگي كرد
مكان: بهشت... زمان:يكي دو ماه بعد... حوا داره لخت مادرزاد لب رودخونه قدم ميزنه كه ناگهان شيطان رجيم در هيبت جواني خوش تيپ سر راهش سبز ميشه.
شيطان: سلام
حوا با تعجب جواب سلامشو جواب ميده
شيطان (با نگاه به رودخونه): چه جايه قشنگي، شما هميشه اينجا ميايد؟
حوا (در حاليكه چشش بدجوري شيطانو گرفته و ميخواد بهش راه بده با ملايمت): بله، اكثر اوقات.
- چطور من تا حالا شمارو نديدم؟
- منم شمارو نديدم
شيطان تخته سنگي رو نشون ميده: موافقي بريم اونجا بشيينيم يخورده حرف بزنيم؟ بيشتر با هم اشنا بشيم؟
- چرا اونجا؟
- آخه فضاش رمانتيك تره!
- باشه بريم و شيطان و حوا رفتن روي تخته سنگ نشستن
شيطان: من كاوه هستم، دانشجوي ساله آخر معماري خواجه نصير. شمام دانشجوييد؟
- بله منم مامايي ميخونم! شيطان زير لب: اين مارو گول نزنه خوبه
حوا: چيزي گفتي؟ - نه.يعني گفتم خيلي خوشبختم از آشناييتون.
- منم همينطور. و خلاصه بعد از كلي حرف مفت زدن شيطان شماره موبايلشو ميده به حوا و اين سر آغازي ميشه براي بوجود اومدن يه دوستي عميق بين حوا و شيطان....حوا روزي چهار پنج بار به شيطان زنگ ميزنه و شماره خونشو ميده به شيطان و ديگه كم كم با هم صميمي ميشن و روشون به هم باز ميشه. تا اينكه يه روز داشتن تلفني حرف ميزدن و ميخنديدن كه شيطان يه سوالي از حوا ميپرسه
ميگه:حوا
حوا:جون دلم
در اينجا مكالمه به علت داشتن نكته اخلاقى سانسور مىشه
و اما ادامه ماجرا
احوا:- لوس نكن خودتو بگو ديگه
شيطان - آخه گفتني نيست بايد ببيني
- خوب نشونم بده
- باشه يه سي‌دي برات ميارم ببيني
هه...هه...هه
بعد حوا گفت
- غير مجاز كه نيست؟آخه خدا گفته اگه سي دي غير مجاز نگاه كنم از بهشت رانده ميشم
- نه خيالت راحت باشه،مجازه مجازه!!(ميره که ديريم دارام
و فرداي آن روز شيطان با در دست داشتن يك سي دي به خانه حوا كه بي صبرانه منتظر بود رفت، سي دي را در وي سي دي گذاشت و دكمه پلي را زد. در حين تماشاي فيلم حوا احساس عجيبي داشت و نميداست چرا يه جوري ميشه و شيطان خوشحال بود چرا كه داشت به اهداف شومش ميرسيد. بعد از اتمام فيلم حوا گفت: آخ جون من ميخوام و به سمت شيطان هجوم برد ولي او ناگهان ناپديد شد...حوا كه به شدت حالى به حولي شده بود اصلا تعجب نكرد كه چرا كاوه بيكباره ناپديد شده و بعد از اين كه چند بار شماره موبايلشو گرفت و ديد خاموشه گفت:كون لقش و شماره آدم را گرفت
آدم: بله؟
حوا (با صداي فوق ....): بهت احتياج دارم، بيا خونمون
آدم: هان چي شده؟ ولت كرد رفت؟
- ول كن اين حرفا رو اصلا حالم خوب نيست
- به من ربطي نداره برو به همون آقا خوشتيپه همون دانشجوئه كه من در مقابلش هيچي نيستم بگو
- من معذرت ميخوام، تو رو خدا بس كن، بلند شو بيا خونمون، اشتباه كردم.
- حيف كه نميتونم دل كسيو بشكنم. منتظر باش الان ميام
و آدم طبق معمول لخت مادرزاد به خونه حوا رفت. هوا در حاليكه يه حوله دورش پيچيده مياد رو كاناپه كنار آدم ميشينه.
آدم: اين چيه دورت بستي؟ مد جديده؟
حوا: من تا حالا لخت بودم
- لخت يعني چي؟
- يعني اين كه لباس نداشتم
- لباس چيه ديگه؟
- اه ولش كن، خيلي از دستم ناراحتي؟
آدم: آره از تو انتظار نداشتم
- منو مي بخشي؟
آدم : به شرطي كه قول بدي ديگه هيچ وقت اينكارو با من نكني
- باشه قول ميدم و بعد حوا به آدم مي‌چسبه و ميگه: چقدر دوسم داري؟
آدم در حاليكه خودشو جمع و جور ميكنه: اين جلف بازيا چيه؟ برو اونور پختيم از گرما
حوا: دوستت دارم جيگرم. و خودشو بيشتر ميچسبونه به آدم و ميگه: بغلم كن
آدم خودشو از زير دستاي حوا ميكشه بيرون. بلند ميشه واي ميسه ميگه: چت شده؟اين مسخره بازيا چيه در مياري حالمون بهم خورد. و در اينجا حوا به موردي بر ميخوره كه خيلي به نظرش عجيب مياد توي اون فيلمي كه ديده بود وقتي زنهاي توي فيلم با مردا اينجوري رفتار ميكردن مردا حالي به حالي مي‌شدن ، اين مورد و برخورد آدم از بدو ورودش به خونه حوا، اونو به فكر فرو برد و فهميد كه يه حسي در اون زنها و مردهاي توي فيلم وجود داره كه در آدم وجود نداره و وقتي بيشتر فكر كرد و تيكه هاي پازل رو از هنگامي كه اون پسر خوشتيپ (شيطان) وارد زندگيش شده بود تا حالا رو كنار هم چيد فهمميد كه فريب خورده و فهميد كه اون پسر خوشتيپ كسي نبوده به جز شيطان و اون سي‌دي كه ديده يه سي‌دي غير مجاز بوده و به روشني دريافت كه با اين كارش از بهشت رانده خواهد شد، اولش خواست اينو به آدم بگه اما شهوت و هوس مانع شد تا حوا اين كارو بكنه و تصميم گرفت براي رسيدن به خواسته اش كه همانا چشيدن طعم لذت جنسي بود آدمو قرباني كنه.: - چه كاري؟
- گفتني نيست بايد ببيني. (اينو گفت و دست آدمو رو گرفت برد پايه تلويزيون نشوند و وي سي دي رو روشن كرد). پايان دقيقه پنجم فيلم همان و .... شدن حوا تا دسته همان. خلاصه اين دو به تلافي زمانهاي از دست رفته سه روز و سه شب همديگر را سير... طوري كه آدم بعد ازين مدت مچاله شدو حوا و ارفته. شيطان نيز هم در هنگام تماشاي فيلم توسط آدم و حوا و هم در آن سه روز از پشت پنجره با هندي‌كم از آن دو فيلمبرداري كرد تا نزد خدا لوشان دهد
مكان: دفتر خدا. خدا زل زده به تلويزيون و در حاليكه خيلي دوس داره به خودش بقبولونه اون چيزي كه داره ميبينه واقعيت نداره ميگه: اين كه مدرك نشد، نگا اصلا تابلوئه مونتاژه! الان تكنولوژي كلي پيشرفت كرده ، جمع كن ببر آقا
شيطان: هر جور دوس داري فكر كن، واسه من فقط اين مهمه كه روي تو رو كم كردم
خدا با عصبانيت: ، گنده تر از تو نتونستن روي منو كم كنن. بلند شو برو گم شو بيرون، ديگم طرفاي درگاهه ما پيدات نشه، ناسلامتي ما تو رو رانديم
شيطان در حاليكه با خنده بلند شده و داره ميره بيرون: باشه ميرم ولي يادت باشه كه نشون دادم بشر ارزش سجده كردن نداره
و خدا در حاليكه شيطان از دفتر رفته بيرون با عصبانيت داد ميزنه: يه فيلم مونتاژي آورده خيال كرده ميتونه منو..... من صد تا مثل تو رو ميبرم لب چشمه تشنه بر ميگردونم
صداي قه قهه شيطان از دور شنيده ميشه و خدا با خودش فكر ميكنه حالا نكنه اين فيلمه راستي باشه؟ چه خاكي به سرم بريزم اگه واقعا همچين اتفاقي افتاده باشه، پاك آبرومون جلو اين بچه ميره، بايد ته توي اين قضيه رو در بيارم. و بعد داد ميزنه: جبري(منظور جبرئيله) بپر برو زمين بگو اين دو تا جونور بيان عرش كارشون دارم. و جبرئيل به زمين رفتو پيغام خدا را به آدم و حوا داد و آنها گفتند: باشه تو برو ما ميايم
مكان: روي يكي از تختاي بهشت كه از زيرش يه نهر رد شده. آدم: به نظرت خدا چيكارمون داره؟. حوا (در حاليكه ميدونه خدا چيكارشون داره): نمي‌دونم والا! حوا يه لحظه پيش خودش فكر ميكنه از دست خدا كه نميتونيم دربريم، بالاخره گيرمون مياره، پس بهتره خودمون بريم پيشش و يه نقشه‌اي بريزيم كه نفهمه ما سي‌دي غير مجاز ديديم. اين فكرو ميكنه و به آدم ميگه: من ميدونم خدا چيكارمون داره
آدم: تو كه گفتي نميدوني
- خوب دروغ گفتم
آدم با خنده حوا رو وشكون ميگيره و ميگه:خيلي بلا شدي تازگيا
حوا با ناز: اوخ نكن دردم اومد
آدم : جيگرتو. خوب حالا چيكارمون داره؟
و حوا در حاليكه به شدت از عكس العمل آدم ميترسه با صداي لرزون و من من كردن ميگه: مي‌خواد از بهشت بندازتمون بيرون آخه اون سي‌دي كه نگاه كرديم غير مجاز بوده
آدم: من حاضرم بندازتمون تو اسفل‌السافلين ولي پيش هم باشيم كه هي از صبح تا شب جيگرتو بخورم
- راس ميگي؟
- ميگم حالا بالاخره تو بهشت باشيم كه بهتر از جاهايي ديگس
- بر منكرش لعنت
- پس بيا يه نقشه بكشيم كه خدا نفهمه ما سي دي غير مجاز نگاه كرديم
- موافقم، بكشيم
حوا يخورده فكر ميكنه ببين وقتي خواستيم بريم اونجا لباسامونو در مياريم و خودمونو ميزنيم به نفهمي انگار كه ما اصلا نفهميديم تا حالا لخت بوديم و يه جوري رفتار ميكنيم كه فكر كنه چشمو گوشمون بسته‌ي بستس
- باشه موافقم. فقط مواظب باش سوتي نديا
- نترس حواسم هست… و فرداي آنروز آدم و حوا به سمت عرش حركت كردند
آدم: ببين من جلو ميرم تو پشت سرم حركت كن كه من تحريك نشم
حوا: باشه
و آدم تا دم در عرش بارها به زمين خورد توضيح واضحات: آدمي كه موقع راه رفتن پشت سرشو نگا كنه اگه نخوره زمين جايه تعجب داره! زينگ زينگ(صداي زنگ در عرش)… بله …
آدمم وا كن
اِ تويي؟ كونت پارس! بيا تو
آدم و بعد از آن حوا وارد حياط عرش شدند. آدم جلو جلو به سمت اتاق خدا حركت ميكنه و ميره تو اتاق، حوا هنوز وسطاي حياط بود كه يهو اضرائيل و اسرافيل كليد ميندازن درو حياط و وا ميكنن ميان تو و چششون ميفته به حوا، دهنشون باز ميمونه. اسرافيل: خدايا شكرت بعد چند صد سال عبادت بالاخره حاجتمو برآورده كردي! اضرائيل: كشف حجاب كردن اينجارو؟ جيگرتو بخورم خانومي! كجا بودي تا حالا؟
حوا: خفه شو بي شعور
اضرائيل حوا رو نشون ميده و به اسرافيل ميگه: نگا پدرسگ چه طاقچه اي داره، گلدون بندازي گير ميكنه
و حوا به سرعت خودشو به اتاق خدا ميرسونه و ميره تو، كنار آدم مي ايسته
مكان: توي اتاق خدا... آدم خطاب به جبرئيل: پس خدا كجاست؟
و خدا در حاليكه داره آب دستشو ميچكونه وارد اتاق ميشه. (خدا با يه لحني كه انگار داره تمسخر ميكنه): به به آدم خان حوا خانوم خوش اومدين
آدم: در خدمتيم
خدا: خواهش ميكنم خدمت از ماس. (و بدونه مقدمه ميره سر اصل مطلب). يه چيزايي شنيدم
آدم در حاليكه سعي ميكنه يه جوري نگاهشو كنترل كنه كه به بدن حوا نيفته ميگه: چي شنيدي خدا جون؟
خدا: شنيدم سي‌دي غير مجاز ديدين و ريختين رو هم
حوا: نه خدا جون ما همچين كاري نكرديم، حتما پشت سرمون صفحه گذاشتن
خدا: يعني تا حالا سي دي غير مجاز نديدين؟
آدم و حوا: نه به خدا، كور شيم اگه ديده باشيم
خدا: اوپس! پس تا حالا سي‌دي غيرمجاز نديدين؟
آدمو حوا كه سرشونو انداختن پايين و سرخ شدن: خدايا ببخشيد فريب خورديم، بار آخرمونه
خدا با خشم: حرف نباشه، هوسبازايه سست ايمان! ميفرستمتون جايي كه عرب ني انداخت.
آدم(مظلومانه): خدايا ميخواي مارو بندازي جهنم؟ نه مي‌خوام بندازمتون يه جايي كه روزي صدبار حسرت جهنمو بخوريد.
آدم و حوا يه نگاهي به هم ميكنن و ميپرسن: يعني كجا؟
- ميفرستمتون زمين
آدم كه انگار تازه فهميده تو چه هچلي افتاده و حوس به كلي از سرش پريده با فرياد ميگه: همش تقصير حوا بود، اون گولم زد من كه كاري نداشتم. سي‌دي مال اون بود منم نميدونستم چيه گفت بيا نگا كنيم، اصلا من داشتم زندگيمو مي‌كردم واسه چي اينو (اشاره به حوا) آفريدي؟
حوا (با بغض): خيلي نامردي
خدا(خطاب به آدم): مگه خودت نميخواستي يه همدم داشته باشي، مگه نميگفتي خدا چرا به فكر تنهايي من نيست؟
آدم: من به گور بابام خنديدم كه همدم خواسته باشم
و در اينجا خدا به فكر فرو ميره و مي‌فهمه كه چه كلاهي سرش رفته و ميفهمه كه اون پير دانايي كه اومده بود دفترش شيطان بوده كه يه مشت دروغ تحويلش داده، اما خودشو از تك و تا نميندازه و ميگه: خوب اصلا تو نخواسته باشي، من كه صلاح تو رو بهتر ميدونم! خودم صلاح ديدم كه يه همدم برات بيافرينم! و به جبرئيل ميگه ميري اضرائيلو صدا ميكني با هم ميايد اين دوتا رو اول ميبريد عقدشون مي‌كنيد بعدم ميبريد ميندازيدشون وسط زمين
جبرئيل ميره اضرائيلو صدا ميكنه و با هم ميان تا دست و پاي آدمو حوا رو بگيرن و ببرنشون. و آدم و حوا شروع ميكنن به دست و پاي خدا افتادن و التماس كردن: خدايا غلط كرديم. تو رو خدا. گه خورديم. بزار پاتو ببوسم. به خدا نمي‌دونستيم. دفعه اولمونه. جون بچت. ديگه نگا نمي‌كنيم. ولي جبرئيلو اضرائيل با اشاره خدا اونارو از روي دستو پاش ميكشن و بلند ميكنن
حوا(با گريه): به من دست نزن كثــــافت بيشعــــور
آدم (كه گردنشو از لايه دستاي اضرائيل به زور در آورده بيرون و از عصبانيت سرخ شده با فرياد): اصلا خوب كرديم ديديم بازم ميبينيم، فقط بلده به كمر به پايين گير بده! اصلا تو كه ميخواستي انقدر گير بدي واسه چي آفريدي؟
خدا (با عصبانيت): زر نزن آدم شده واسه من
- هر غلطي دوس داري بكن.
خدا ميره جلو يدونه با پشت دست ميخوابونه تو گوش آدم و بعد اضرائيل شروع ميكنه گردنه آدمو فشار دادن.
حوا (در حالي كه داره زار ميزنه و همه صورتش خيسه اشك شده): ولش كـــنيد. چيكارش داري. خفش كردي.. آه..اي خدااااا. و جبرئيل موهاي حوا رو ميكشه
خدا: سوسول كثافت؛ بچه ها يه راست مي‌بريد مي‌ندازيدشون توافغانستان كه ديگه واسه ما پر رو بازي در نيارن
اضرائيل و جبرئيل در حاليكه دارن آدمو حوا رو روي زمين ميكشن ميگن: چشم خدا جون.... و بدين ترتيب آدم و حوا از بهشت رانده و به زمين منتقل شدند
 
+ نوشته شده در  شنبه بیست و سوم اردیبهشت 1385ساعت 17:30  توسط هادی و بهنام  | 

+ نوشته شده در  یکشنبه هفدهم اردیبهشت 1385ساعت 14:1  توسط هادی و بهنام  | 

ãÍãÏ ÈÇÞÑ ÞÇáیÈÇÝãÍãÏ ÈÇÞÑ ÞÇáیÈÇÝãÍãÏ ÈÇÞÑ ÞÇáیÈÇÝãÍãÏ ÈÇÞÑ ÞÇáیÈÇÝ
+ نوشته شده در  شنبه شانزدهم اردیبهشت 1385ساعت 17:24  توسط هادی و بهنام  | 

Hosted by FreeImageHosting.net Free Image Hosting Service
2
Hosted by FreeImageHosting.net Free Image Hosting Service
3
Hosted by FreeImageHosting.net Free Image Hosting Service
4
Hosted by FreeImageHosting.net Free Image Hosting Service
5
Hosted by FreeImageHosting.net Free Image Hosting Service
+ نوشته شده در  چهارشنبه سیزدهم اردیبهشت 1385ساعت 8:52  توسط هادی و بهنام  | 

روزی روزگاری ، پسری بود به نام ممد که بچه ها جک صداش ميکردند ، جک ( ممد ) قصه ما عاشق سوار شدن به قطار بود ، ولی هيچ وقت نتونسته بود ، آخه چون پولشو نداشت . خلاصه يه روز ممد و رفيقاش نشسته بودن ، يکی از رفيقای ممد شروع کرد به قيف اومدن و اينکه من آخر قدرتم و انده کشتی گيرهايم و .... . ممد هم بلند شد و گفت که عمرا بتونی رقيب من باشی ، خلاصه کل کل بينشو زياد شد و قرار شد همونجا يه کشتی بگيرن و قرار گذاشتن که هرکی باخت پول بليط برای رفت و برگشت از تهران به مشهد رو به اون يکی ديگه بده . راستی يادم رفت بگم که ممد خيلی نقاشيش خوب بود ، اون يک دفتر داشت که توش عکس چند تا زن رو به صورت لخت و پاتی کشيده بود .
خلاصه کشتی گرفتن و جک ( ممد ) اين مسابقه رو برد و طرف ديگه مجبور شد پول بليط قطار رو به ممد بده و جک هم سه سوت رفت راه آهن و يه بليط تهران مشهد خريد و اتفاقا ، همون موقع هم قطار داشت راه ميفتاد که جک خودشو به قطار رسوند و بعدش قطار راه افتاد و در کوپه ای که همشون مرد بودن مستقر شد .
حالا بشنويد از اون طرف ، دختری بود به نام فاطی که بچه ها اونو رز صدا ميکردن ، رز (فاطی) قصه ما در تهران دانشجو بود ، ولی خودش از اهالی شهرهای اطراف مشهد بود و به همراه نامزدش راهی مشهد بودن تا از اون ور به شهر خودشون برن ، رز (فاطی) اصلا از نامزدش خوشش نمی آمد ، ولی به اجبار اونا رو به عقد هم در آورده بودن ، آخه فاطی به غير از درس خوندن ، شاغل بود و کارش هم ... بود و اينگونه خرج دانشگاهش رو در می آورد ، يک روز که مشغول ... يه همين نامزد فعليش بود ، مامورها ميريزن و فاطی و نامزدشو که اون موقع هنوز باهم ازدواج نکرده بودند رو ميگيرن و ميبرن و به زور به عقد هم در می آورن . حالا رز ( فاطی ) و نامزدش در کوپه بغل کوپه جک استقرار يافته بودن . رز خيلی ترسيده بود و اصلا دلش نميخواست تا به شهر خودشون بگرده ، چون مسولين دانشگاه به خانواده فاطی ( رز ) خبر داده بودن که چی کاره هست و حالا رز رو به همراه نامزدش راهی شهرشون کرده بودن ، فاطی به شدت ناراحت و افسرده شده بود و قصد داشت در موقعيتی مناسب يا خودشو از قطار پرت کنه بيرون و يا اينکه فرار کنه .
قطار حرکت ميکند . يه نيم ساعت که ميگذره ، فاطی بلند ميشه و به هوای اينکه ميخواد موال ( توالت ) بره از کابينشون مياد بيرون و به سمت انتهای قطار ميکنه ، رز تصميم خودشو گرفته بود و ميخواست خودشو از ته قطار به بيرون پرت کنه . يک دو سه دقيقه ای قدم زد تا به آخر قطار رسيد و رفت اونجا و همين که آمد خودشو پرت کنه ، يکدفعه يکی دستشو گرفت و وقتی برگشت ديد که ممد (جک) هست که دستشو گرفته .
جک : دختر مگه ديوونه شدی ، داشتی خودتو به گی  ميدادی .
رز : ولم کن ، ميخوام خودمو بکشم . در همين هنگام ته دل جک يه جورايی قيلوله رفت و از رز خوشش اومد ، برای همين اونو کشيد و محکم تو بغلش گرفت . رز از اين حرک جک تعجب کرد و اونو هل داد و از بغلش اومد بيرون .
رز : هو پسره پيرسگ ، اين چه کاری بود کردی ؟
جک : ببخشيد ، خب من تو رو دوست دارم و عاشقت شدم و ميخوام بگيرمت .
رز : يعنی چی ؟ مگه ميشه به اين زودی ، در ضمن من نامزد دارم و اگه نامزدم منو با تو ببينه ، ميگيره و ......
خلاصه جک ، رز رو از خود کشی منصرف کرد ، رز هم ته دلش يه جورايی از جک خوشش اومده بود و به قول يارو گفتنی دلش پروانه ای شده بود .
جک و رز هر کدومشون به کوپه های خودشون رفتند . جک شديدا تو کف رز بود ، از اون طرف هم رز ديگه زندگی براش يه معنی ديگه ای پيدا کرده بود .
خلاصه يه يک ساعتی گذشت و جک رفت بيرون و جلوی کوپه رز واستاد ، يه ۵ دقيقه که واستاد يک دفعه رز هم اومد بيرون و جکو ديد و يه لبخند بهش زد و يکدفعه تو سالن قطار شروع کردند به لب گرفتند ، انگار نه انگار که اينجا ايرانه و الان اگه کسی ببينشون ....نشون پاره ، خلاصه اينقدر لب گرفتند که حال همه رو به هم زدند ( البته بيننده ها ) ، البته شانسون گرفت که کسی نديدشون ، بعدش اونا رفتند دوباره ته قطار و شروع کردند به دل دادن و قلوه گرفتن .
رز : مو خيلی تورو موخوام ( به لهجه شيرين مشهدی بخونين! ) ، ولی نامزدم رو چی کارش کنم .
جک : خب من هم تو رو دوست دارم ، ولی حالا چی کار کنيم ، من ميگم بيا با هم از اين قطار بپريم پايين و بريم دنبال سرنوشتمون .
رز : نميدونم والا ...
بعدش هم شروع کردند به تف کردن به بيرون از قطار ، يعنی يه جورايی مسابقه کی بيشتر تفشو ميتونه پرت کنه ، بعدش جک گفت : راستی يه چيز توپ برات اوردم تا ببينی ؟
رز : چی ؟
بعد جک اون دفتر نقاشيشو در اوردو داد تا رز ببينه .
رز : وای چه نقاشيهای خوشگلی ، چه زنهای لخت باحالی ، راستی ميشه نقاشی من رو هم بکشی .
جک : آره ، ولی من فقط بلدم زنها رو به صورت لخت بکشم ، يعنی تو هم بايد لخت بشی تا بکشمت .
رز : باشه ، اشکالی نداره ، حالا کجا بريم تا نقاشيمو بکشي . ( اينجا بود که جندگی رز آشکار شد ).
جک : يه کوپه خالی است که کسی نيست که بهترين جا اونجای ، کسی هم نمياد .
جک و رز به اون کوپه خالی رفتند ، و رز در عرض سيم ثانيه همه لباساشو در آورد و جک شروع کرد به کشيدن رز .
که جندگی کامل و شايد يه چيزی اون طرف تر رز آشکار شد) .
جک : باشه ، پس منو بگير که اومدم .
خلاصه در اينجا بود که جک و رز شروع کردند به عمل مجامعه . ببخشيد که نميتونم تمام وقايع اتفاقيه رو تعريف کنم ، آخه قرار نيست فيلمم ، ببخشيد مطلبم غيراخلاقي باشه . خلاصه بعد کم کم شيشه کوپه شروع کرد به عرق کردن و بعد رز از شدت درد دستشو محکم زد تو شيشه ، به طوری که رد دستش افتاد رو شيشه عرق کرده .
بعد از اينکه حسابی با هم حال کردند ، اومدند بيرون و رفتند دوباره ته قطار و شروع کردند به لب گرفتن .
در همين هنگام ، قطاری که اشتباها به روی خط قطار تايتانيک ( همين قطاری که جک و رز داره ) افتاده بود ، با سرعت تمام با هم برخورد کردند و جک و رز بر اثر شدت ضربه از اين ور قطار افتادند پايين و جان به جان آفرين تسليم کردند ، در ضمن يک عالمه آدم ديگه هم مردند .
بعد ها جيمز کامرون بر اساس اين ماجرا ، فيلم کشتی تايتانيک را ساخت ، البته نميدونم چرا قطار تايتانيک نساخت و اين گونه بود که ممد ( جک ) و فاطی ( رز ) به دو عاشق و جوان ناکام تبديل شدند و در يادها ماندگار گشتند .
+ نوشته شده در  دوشنبه یازدهم اردیبهشت 1385ساعت 17:35  توسط هادی و بهنام  | 

  

Aeronautical Engineers
Hosted by FreeImageHosting.net Free Image Hosting Service
 
 
Civil Engineers
Hosted by FreeImageHosting.net Free Image Hosting Service
 
 
Communication Engineers
Hosted by FreeImageHosting.net Free Image Hosting Service
 
 
Computer Engineers
Hosted by FreeImageHosting.net Free Image Hosting Service
 
 
Electronics Engineers
Hosted by FreeImageHosting.net Free Image Hosting
 Service
 
 
Mechanical Engineers
Hosted by FreeImageHosting.net Free Image Hosting Service
+ نوشته شده در  دوشنبه چهارم اردیبهشت 1385ساعت 11:51  توسط هادی و بهنام  | 

 

 
                              
 
 
 
 
 
 
 
 
 
 
 
 
 
 
 
+ نوشته شده در  شنبه دوم اردیبهشت 1385ساعت 15:24  توسط هادی و بهنام  | 

با  سلام: دوستان عزیز  من به اتفاق یکی از دوستانم قصد داریم این وبلاگ  را با عنوان  آدم علاف  گسترش دهیم لذا از شما دوست گرامی که این وب را بازدید می کنید می خواهیم ما  را در پیشبرد این وب یاری نمایید.  با تشکر بهنام  و  هادی .

+ نوشته شده در  شنبه بیست و ششم فروردین 1385ساعت 15:55  توسط هادی و بهنام  | 

 
+ نوشته شده در  شنبه بیست و ششم فروردین 1385ساعت 15:7  توسط هادی و بهنام  | 

با سلام خدمت دوستان عزیزی که بر حسب اتفاق به این وبلاگ اصابت(ببخشید برخورد )کردند عرض کنم خدمت انورتان که تجربه ی قبلی من از یک وبلاگ علمی باعث شد که روی به خزئولات بیاورم چون به این نتیجه رسیدم که حرف جدی در ایران طرفدار ندارد وهمه در اینترنت به دنبال چرط و پرط می گردند. امیدوارم که در این وبلاگ طرفداران مکتب چرط پرطالیسم به کمال نهایی نظری وعملی خود برسند.
+ نوشته شده در  چهارشنبه هفدهم اسفند 1384ساعت 12:58  توسط هادی و بهنام  | 

 
آدم علاف
Logo of the Federal GovernmentAnimation with enthusiastic Fans

Servicemenu

 
طراحی قالب با
طراحي قالب با
 

 

Pictures of German fans, Italian players and fans forming a fan with a French flag. / Source: REGIERUNGonline; ddp
World Cup News

» نوشته های پیشین